تبليغاتX
آیـــــــــــــــــــنــه

آیـــــــــــــــــــنــه

در این دنیا تک و تنها شدم من

گیاهی در دل صحرا شدم من

چو مجنونی که از مردم گریزد

شتابان در پی لیلا شدم من

چه بی اثر می خندم

چه بی ثمر می گریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

من آن دیر آشنا را می شناسم

من آن شیرین ادا را می شناسم

محبت بین ما کار خدا بود

از اینجا من خدا را می شناسم

چه بی اثر می خندم

چه بی ثمر می گریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

هر چی من بهش نصیحت می کنم

که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه

می گه یا اسم آدم دل نمی شه

یا اگه شد دیگه عاقل نمیشه

خوش آن روزی که این دنیا سر آید

قیامت با خیال محشر آید

بگیرم دامن عدل الهی

بپرسم کام عاشق کی بر آید

چه بی اثر می خندم

چه بی ثمر می گریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت   توسط سوگل  | 

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

بی تو مردم، مردم...

آنگاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

روی تو را کاش می دیدم..

شانه بالا زدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد..

و تکان دادن سر را

که عجب!! عاقبت مرد؟؟

+ نوشته شده در  87/01/03ساعت   توسط سوگل  | 

نوروووووزتون مباررررررررک

                           
+ نوشته شده در  87/01/02ساعت   توسط سوگل  | 

آن روز بود که من و تو ما شدیم..

روز سرود برگ ها

روزی که فانوس های تاریک در هم شکستند

در آن هنگام که هر شبی شب بود و هر روزی روز

در آن زمان و آن لحظه که برگ های پاییزی عشق را اثبات می کردند

در آن زمان که هر چتری در صندوقچه ای کوچک اسارت را می چشید

و آن لحظه که هر سنگفرشی بوی باران را از بر بود

هر شاخه ی پیر خشکیده ای میوه های خود را به حراج گذاشته بود

و هر دیوار ترک خورده ای گویای هزاران احساس نهفته بود

در آن روز که مرداب برای خود تن پوشی از گل های نیلوفر بافته بود

در آن روز که آینه پر شده بود از ما

در آن روز که سنگ ها فقط کوه را می ساختند

و آن روز من و تو ما شدیم..

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت   توسط سوگل  | 

                          

با این که کنارمی دلم برات تنگ شده

دلم برای دیروزت...

دلم برای خودت تنگ شده...

کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت

کاش می شد هرچه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

با محبت ،با وفا با مهربانی ها نوشت

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

کاین همه ای کاش ها بر دفتر دلها نوشت...

+ نوشته شده در  86/12/18ساعت   توسط سوگل  | 

درد را از هر سو که نوشتم درد بود...

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط سوگل  | 

                       

تا حالا صفحه های زیادی از زندگی رو ورق زدم

چه خوب چه بد بالاخره ورق خورد..

ولی نمی دونم چرا زندگیم روی این صفحه هنگ کرده و ورق نمی خوره...

مهم نیست که چقدر دوست دارم

نگران من نباش

تنهام بذار و برو..

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط سوگل  | 

                  
+ نوشته شده در  86/12/15ساعت   توسط سوگل  | 

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت   توسط سوگل  | 

      

این جاده به سوی تو نمی آید.

گلی در کنار آن نمی روید.

کجا بروم؟

از که بپرسم

نشانی نگاه تو را؟

کجا بروم که نه قفسی باشد ونه هوسی؟

+ نوشته شده در  86/12/12ساعت   توسط سوگل  |